راوی ماه
🔸*انفجار از پا قَدَم خوبشان
روایتی از بمباران 17اسفند 1404 در خرمآباد*
حوالی ساعت ۱۵، مادرم تصمیم گرفت رسم سیاه برداشتن را به جا آورد. با ساکی از پارچه و روسری، راهی خانهی عمو و عمههایم شد.
فاطی و فَنَه، دو خواهر بزرگم (که فنه همان فرزانه است و ما اینطور صدایش میکنیم) همراهیش کردند.
طبق معمول، ستاد پرستاری کودکان با من و فرانک بود.
برعکس همهی خانوادهها که در این شرایط، بیسروصدا هستند، خانهی ما با حمام زنانه، مو نمیزد. اکثر صداهای انفجار را هم متوجه نمیشدیم مگر خانه به لرزه درمیآمد.
این پنج بچه، این همه صدا را از کجا تولید میکنند!
الحمدلله ماهلین، دختر خواهر سومم، بهانه گرفتنش شروع شد. فرانک با پدرش تماس گرفت و تصمیم گرفتند همهی بچهها را به فروشگاه ببرند. خداوند رحمت دنیا و آخرت را نصیبشان کند.
سروصدا خوابید. فرصت را غنیمت شمردم تا سری به کتابهای خاکگرفتهام بزنم. صرفِ متوسطه۳ را باز کردم. یک ساعتی از نشستنم در اتاق جلویی با کتابها گذشته بود که تکتک آجرهای خانه با صدای وحشتناکی به لرزه درآمدند. خودکار را لای کتاب گذاشتم؛ بالاخره بعد از پانزده روز به کتابها سری زده بودم و اینکه تا کجا خواندهام از پناه گرفتنم بیشتر اهمیت داشت!
به سرعت، سمت بخاری رفتم و خاموشش کردم. از پشت شیشه بیرون را دیدم. انگار بورانی بود با برف سیاه که با سرعت نور عبور میکرد. هیچچیز معلوم نبود؛ فقط صدای فریاد زنها و حتی مردها میآمد که همراه شده بود با صدای شکستن شیشهها.
دست به دامن معصومین شدم:
یا صاحب الزمان(عج)
یا فاطمه الزهرا(س)…
فریاد زنان به کنج اتاق رفتم و پتوی صورتی ماهلین را روی سرم کشیدم. با فریادهایی که میزدم، محال بود، موجی بیاید و باعث کَر شدنم شود؛ اما اگر ادامهدار میشد، پارگی حنجره یا تارهای صوتی، روی شاخم بود.
صدای انفجار خوابید. با همان پتو به سرعت رفتم بیرون. تا کلانتری را دیدم، شروع کردم به گریه کردن. دست و پای راستم شروع به رعشه کرد. نمیتوانستم به کسی زنگ بزنم. تا اینکه صدای تلفن آمد. فَنَه بود! داد زدم «نیاین خونه» و قطع شد. خود را به کوچه رساندم. فرانک بچهها را فرستاده بود خانهی مادرشوهرش و پیاده آمده بود دنبال من. همدیگر را بغل کردیم و گریه افتادیم.
شروع کردیم به جمع کردن وسایل مثلاً ارزشمند؛ سه کیف با من و دو کیف با فرانک، پیاده راه افتادیم. و من با پتوی صورتی بچگانه و دمپایی سفید بیمارستانی در محلهایی که بیست سال من را اتوکشیده دیده بودند پیادهروی میکردم!
سرفه شدید داشتم. سوزش گلویم به حدی بود که انگار با هر فریادی باروت قورت داده بودم. همسر خواهر بزرگم را دیدیم؛ ما را برد پیش بچهها. چنان استقبالی از پرستارشان کردند که همهشان را بغل کردم و باز به گریه افتادم.
از بد روزگار، فهمیدیم که هر جا مادر و دو خواهرم قصد رفتن داشتهاند، انفجار رخ داده. طبق تعریفهای خودشان، در نزدیکی مجسمه کاسیت، جلوی ماشینی را میگیرند که آنها را به شقایق و بعد به طیب برساند. نزدیکیهای طیب، بهشان میگویند مسیر بسته شده. فنه، از خدا خیردادهایی میپرسد: «کجا را زدهاند؟» او هم میگوید: «ستاد دوره(محل کار برادرم) و کلانتری ۱۶ و خانههای پایینش.»
شیون و فریادشان در ماشین به حدی بوده که بعدها عدهایی این قضیه را برایمان تعریف کردند که سه زن در خیابان اصلی چهها که نکردهاند! اما ما تصمیم گرفتیم کهیچ وقت ماجرا را تایید و تکذیب نکنیم که آن سه زن، مادر و دو خواهرمان هستند.
نمیدانم چه کرده بودند که وقتی پیاده میشوند حدود ۵۰۰ نفر را دنبال خودشان میکشانند. جدا از آن جمعیت، که میگویند مثل مورچه اطراف کلانتری را سیاه کرده بودند. خلاصه بعد از یک ساعت متوجه میشوند همه خوبند و کسی در زمان انفجار در خانه نبوده؛ جز من!
به سراغمان که آمدند از زخمهای صورتشان خون میآمد. گریه و زاریهایمان که تمام شد، شامی خوردیم و سریع برگشتیم. خاک و شیشهها را جارو کردیم. شوک، ساکتترم کرده بود و بعدها فهمیدم شجاعتر! چون تا صدای انفجاری میآمد سریع در خانه را باز میکردم که موج کمتر به دیوار ترک برداشته فشار بیاورد و بقیه را آرام میکردم و چادر و روسری بهشان میرساندم.
فردا صبح با همسایههایمان مروری کردیم بر آنچه بر سرمان گذشته بود. با وجود وحشتهای درونمان میخندیدیم. و من مدتها با مادرم و دو خواهر بزرگم به جهت اینکه آبرویمان را در سطح شهر برده بودند، بیرون نمیرفتم.
🔹ندا فلاحتپور
12اردیبهشت1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
امین ماکیانی
🔸چهل روزگی
چهل روز گذشت. چهل روز سخت؛ چهل روز طولانی. واقعاً طولانی؛ آنقدر که وقتی برمیگردم به آن صبح اعلام خبر شهادت، بااینکه همهچیز توی ذهنم شفاف است، اما فکر میکنم این اتفاقها مالِ حداقل یکیدو سال قبل است؛ آن پیام «مکن ای صبح طلوع؛ اذان صبح اعلام میشه»ی 4:07 دقیقهی توی گروه؛ که خبر کسالت را هم اینطور نمیدهند، چه برسد به خبر شهادت! آنهم شهادت آقا! آن تیر کشیدن قلب و بیدار کردن خانم و گفتن جملهی «آقا شهید شد»؛ که خودم هم نتوانستم طور دیگری خبر بدهم. آن «تا چند روز بهم زنگ نزنید؛ یا این نظام میمونه، یا اگه رفت جنازم رو براتون میارن.» که حالا شاید خندهدار باشد، اما چهل روز پیش نبود.
آن سحرینخورده بیرون زدن از خانه و رفتن به حسینیه. آن گریههای بلند بچهها. آن تشرهای حاج امیرحسین که «گریه نکنید؛ نزارید دشمنشاد بشیم». آن سرمای ساعت ششِ خیابان دلفان. آن به سر زدنهای احسان. آن دستهدسته مردمی که گریان و نگران، میآمدند و میرفتند سمت میدان کیو. آن صوت آقا که توی جمعیت پخش شد و وقتی گفت «ما به سوی میدان جنگ پرواز میکنیم» بغض چندساعتهمان شکست و بلندبلند گریه کردیم. آن نیسانی که پشتش گل درست کرده بودند تا مردم به سروشانه بمالند.
آن شب اولی که خودجوش جمع شدیم اول خیابان انقلاب. و آن شبهای بعدترش. و آن اولین موکب؛ و اولین کلیشهها و اولین پوسترها و اولین پرچمها. و آن اولین مداحی که چندشب پشت هم تکرار شد: «وارث حیدر خیبر شکنیم، درو دروازنه وایک میکنیم». و آن اولین دستهروی خیابانی؛ از میدان شهدا تا مصلی؛ از میدان امام تا بازار. و آن تندتند آمدن خبر شهادت فرماندهان. و آن پارچهنوشتههای خیابان انقلاب که «خدای خامنهای زنده است ای مردم». و آن امیدی که دوباره برگشت توی دلهامان.
آن اولین رژهی خودرویی که فقط پرچم میچرخاندیم؛ آن ترس از همراهینکردن مردم در دادن شعار؛ آن اولین اللهاکبر و آن تکرار پشت تکرار؛ آن همراهی مردم.
آن ایستوبازرسیهای شبانه؛ آن خانهها و مسجدهایی که آشپزخانههای جهادی شدند که افطاری بدهند دست بسیجیها و پاسدارها و ارتشیها و انتظامیها.
آن اولین صدای جنگندهها؛ آن اولین تجربهی لرزیدن خانهها از شدت انفجار. آن اولین شهدا و اولین مجروحهای توی بیمارستان. آن خلوتتر شدن شهر توی روز. آن جا نزدن و نترسیدن و کمنیاوردن؛ آن شلوغتر شدن شهر توی شب؛ توی تجمع بعثت و چهارباغ.
آن زیاد شدن موکبها و آن نقشپیدا کردن آدمها توی تجمع. آن خانمی که بادکنک هدیه میداد به بچهها و آن آقایی که شکلات. آن که عکس میگرفت و چاپ میکرد و میداد دست بچهها و آن مینیبوسهای آبی و قرمزی که از تجره و دارایی و تلوری و دیناروند، میآمدند تا مسافرهایشان را توی تجمع پیاده کند. آن جوان خطاط که شعار مینوشت برای مردم و آن املاکی که قهوه میداد بهشان.
آن ایستادنها به احترام سرود ملی و آن دستهای بالارفته و سرهای خمشده موقع دعای فرج. آن مشتهای گره کرده موقع پخشِ مداحی و آن دستهای بازِ کشیده شده روی تابوت شهدا.
آن «نه سازش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا»؛ آن تبدیل خیابان به میدان نبرد با دشمن. آن سفرههای افطارِ توی خیابان؛ آن نمازهای جماعت؛ دعاهای دستهجمعی؛ آن نماز استغاثه به امام زمان. آن تبدیل خیابان به میدان خودسازی.
آن لحظهی تحویل سال؛ آن حس تکلیفی که حتی عیددیدنیهایمان هم باید توی خیابان باشد. آن شبی که باران، سیل شد؛ آن ماندن و نرفتن. آن مادرهایی که با بچه آمدند و پیرهایی که با صندلی و عصا. و آن «آن»هایی که تا صبح میشود ادامهشان داد؛ و خدا همهشان را دید. دید ما توی این چهل روز، سربازهایی بودیم که حتی فرصت عزاداری برای امام شهدیمان هم پیدا نکردیم. دید میدان را خالی نکردیم. دید وقتی ده روز به وعدهی سی روزهی موسی با قومش اضافه شد، گوسالهپرست شدند؛ اما ما چهل روز، هر روز بیشتر برای امام شهیدمان دلتنگ شدیم و برای دیدن امام جدیدمان مشتاقتر.
و خدا میداند که ما در راه پیکار با کفر راضی به دادن خون قلبمان هستیم. و میداند ذرهای خسته و پیشمان از مسیری که آمدهایم نیستیم. و ما هم میدانیم «خدا راه شکست را بر ما بسته است».
✍امین ماکیانی
روایتی از غسالخانه
🔸*بویی بهتر از همهی بوهای دنیا
روایتی از حضور در غسالخانه خرمآباد*
یکی از اساتید میگفت اگر میتوانید «بو» را در روایتتان بیاورید، بیاورید. و من اثر «بو» را 26اسفندی فهمیدم که صبحش رفتم غسالخانه. شب قبل، حاج امین، که یکی از هزارتا کارش سروکلهزدن که نه، سروسامان دادن به کار شهداست، گفت فردا شهید داریم. و من که حسرت نرفتن به غسالخانه از جنگ قبلی مانده بود توی دلم، گفتم میآیم؛ و رفتم.
اتاق اداری، اتاق پرداخت و امور مالی، نگهبانی، غسالخانه آقایان و خانمها و سردخانه، همهاش اتاق به اتاق، توی یک محوطهی مربعی شکل است که به اسم غسالخانه میشناسیمش.
حاجی خودش نبود؛ چشمم چرخید دنبال آشنایی یا ردی از شهید. پیچیدم دست راست و بعد از یک راهرو با دیوار آلمینیومی، رسیدم به تختی که مردی عریان را رویش خوابانده بودند و دو نفر با لباسهای یک تکهای که زمان کرونا میپوشیدند و ماسک، داشتند غسلش میدادند. شهید بود؛ این را از کبودیهای پر تعداد روی تنش که مشخص بود جای ترکشهای انفجار است، فهمیدم. و اینها که گفتم همهاش مالِ چهار پنج ثانیه ماندن توی آن فضا بود. چون «بو» اجازهی بیشتر ماندن نداد.
بو، میزد زیر دل. طوری نبود که به تهوع برسد اما بیرمقی خاصی مینشست توی تن آدم. بوی متعفنی نبود؛ یا مثل غذای فاسدشده؛ شبیه بوی شیرآبهی زباله هم نبود. شاید بوی سدر و کافور ترکیبشدهای بود که با آب شسته میشود؛ نمیدانم. شاید اصلاً بوی بدی هم نبود؛ فقط اینکه میدانستی بو دارد از جایی به اسم غسالخانه میآید، برایت میشد بویی که بزند زیر دلت. و شدت بو، توی سردخانه، بیشتر بود. اتاق هفت در هفتی (شاید) با چند قفسهی سردخانه و تابوتهای چوبی خالی که چیده شده بودند روی هم؛ هرکدام برای شهیدی. هنوز اسم و نشانی نداشتند؛ آماده شده بودند برای شهدای احتمالیِ آینده؛ و چه احتمال بدی! اما اگر شهادت، سعادت باشد و شهید، سعید، که هست، من نگاه بدی دارم به این احتمال.
آشنا نیامد. برگشتم. با بویی که تا چند ساعت توی جانم بود و به زور بوییدن چیزهای مختلف، بیرونش کردم.
روز بعدش هم شهید آوردند؛ چندتا. نشد که بروم؛ یا نخواستم. اما علیرضا رفت. و بعد تعریف کرد که یک روز تمام از خانه بیرون نرفته. از پیکر شهدا گفت؛ از شهیدی که سر نداشت؛ و از شهیدی که دو تا دستش قطع شده بود؛ و همان موقع که داشتند کفنش میکردند، یک دست را در کاور شهید دیگری پیدا کردند و یک دست را در صحنهی انفجار. و از شهید خوش قدوبالایی که ترکش به سر و پهلویش خورده بود. و از غسال، که گفته بود #علیرضا_سبزیپور هم توی جنگ 12 روزه، آمده برای کمک، و دو روز بعد، شهید شده و خودم غسلش دادهام. و از اینکه به او گفته تو شهید میشوی و علیرضا جواب داده لیاقت شهادت ندارم؛ اما داشت. و از حاج امین گفت که چقدر زحمت میکشد برای شهدا و چطور تحمل میکند این فضا را. و گفت بو، هرچقدر بد، اما از بوهای دنیا بهتر بوده؛ و بوهای دنیا دیگر قابل آوردن در روایت نیست. و شاید اینطور باشد که هرچقدر بیشتر از بوهای دنیا خوشت بیاید، آن بوی غسالخانه برایت غیرقابلتحملتر میشود و بیشتر میزند زیر دلت.
🔹امین ماکیانی
عهد نامه
🔸قسم
میگویند قسم خوردن کراهت دارد. اما ما قسم خوردن را از خودِ خدا یاد گرفتهایم. آنجا که به قرآن قسم یاد کرد؛ و به پیغمبرش؛ به انسان و به فرشتگان.
و به اسبان دونده مجاهدان؛
به زمان؛ به شب؛ به روز؛ به سپیده دم.
به روز قیامت. و به آسمان و خورشید و ستارگان.
به مکان؛ به طور و به مکه.
و به انجیر و زیتون.
و به قلم، و به آن چه مینویسند.
ما لرها آدمهای سادهای هستیم. و قسمهایمان هم مثل خودمان سادهاند. بیشتر به جانِ عزیزیِ هم قسم میخوریم و به شیر مادر؛ یا به جانِ برادریِمان.
قسمهایمان ساده است، اما همین قسمهای ساده، برایمان آنچنان حرمتی دارد که محال است، زیرشان بزنیم.
امروز هم، روز قسم است. روز همقسم شدن. ولی کمی متفاوتتر از آن قسمهای سادهی همیشگی.
اینبار
قسم به روحا…؛ به #کمالوند. به #عجمیان.
قسم به «سیدی از لرستانِ مبارز و مجاهد»؛ به #فخرالدین_رحیمی.
قسم به سر بریده شهیدی که حاضر نشد برای زنده ماندن بیشتر، به امام ناسزا بگوید. قسم به #چاغروند.
قسم به رفاقت؛ به #داریوش_مرادی، به #علیراست_پیرحیاتی، به #توکل_مصطفیزاده.
قسم به معبر کربلای چهار. به فتحِ کربلای پنج.
قسم به مکان؛ به شاخ شمیران؛ به بازیدراز؛ به 365 شهید حاجعمران.
به کردستان و #بروجردی. به خرمشهر و #انوشیروان_رضایی.
قسم به «من افتخار میکنم که نسب لر دارم»؛ به #قاسم_سلیمانی.
قسم به صبوریِ ده ساله؛ به سید #نورخدا_موسوی.
به وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ، أُولئِک الْمُقَرَّبُونَ. به #علی_ابراهیمی.
به ختم صلواتهای سلامتی میلاد احسانی.
به اربعین. به کاروانهای کوچک و بزرگِ در مسیرِ مهران.
به «اگر در عراق و سوریه نمیجنگیدیم، باید در کرمانشاه و همدان میجنگیدیم»؛ به #شمسه و #رستمیمقدم و #عبدیان و #غلامی_یاراحمدی.
به آش محلی توی چایخانه امام رضا.
به امام علی. به خودش؛ به پادگانش؛ به شهدایش. از دهه کرامت تا دهه ولایت. از #محسن_فرجالهی تا #علیرضا_سبزیپور.
قسم به قاسمهای تازه داماد؛ به #کرمزاده؛ به #حسنپور؛ به #کمالی.
قسم به کوی فلسطین؛ به مسجدالاقصی؛ به شهید نبرد با اسراییل؛ به #ابوذر_مرادی.
به رایانِ 2 ماهه، به هلنایِ 9 ساله.
قسم به گِل. به سیل. به پارو؛ به بدنهای خسته.
قسم به سنگ؛ به سر و دست و پای شکسته.
قسم به دیروز، به مسجد علوی. به خونهای ریخته شده روی پل سعدی. قسم به امروز؛ به مسجد امام حسن عسکری، به خونهای ریخته شده در ماسور و رازی و انقلاب.
به شهید #دلفان؛ و به خیابانش که محل قرار است برای مدافعان انقلاب.
به قلب پارهی #مصطفی_بیرانوند؛ به قتلِ صبرِ پدری، مقابل چشمِ پسر؛ به سید #محمدجواد_منور.
ما همان آدمهای بهمن پنجاه و هفتیم. زمانی عهدی داشتیم با امام روحا… و بعد عهد دیگری به آن اضافه شد با #سید_علی_خامنهای که تا امروز ادامه دارد.
آقاجان! قسم به همهی قسمهایمان؛ خیالتان از بابت ما لرها تختِ تخت باشد! ما نه اهلِ ترسیم، نه اهل تسلیم!
اینجا، موشکها هم شیعه امیرالمومنینند. و شیعههای امیرالمومنین، همهشان خیبرشکنند. خودتان گفتید رزم ما، بیشتر از آنکه شنیدنی باشد، دیدنی است. دیدید موشکهایی که در عینالاسد و وعدههای صادق و در جنگ دوازده روزه، روی سرشان آوار کردیم؟ آقاجان! هرچقدر خواستید روی ما حساب کنید؛ قسم به قسمِ سختمان؛ به ابوالفضل، ناامیدتان نمیکنیم.
🔹امین ماکیانی
21اسفند۱۴۰۴
پ.ن۱: یک ماه پیش، نوشته بودمش برای مراسمی؛ سخنران دیر رسید و خوانده نشد.
پ.ن۲: به قسمهایمان درباره #شهید_سید_علی_خامنهای عمل کردیم. حالا چند قسم به قسمهایمان اضافه شده و همین عهد را با امام خامنهای جدید، محکم میکنیم.
پ.ن۳: به فرمان #امام_سید_مجتبی_خامنهای، همچنان در خیابان میمانیم؛ پرشورتر از قبل.